کوچینگ

علوم عصب‌پایه در کوچینگ

لاله مولائی

این مقاله نتایج مطالعه مقدماتی در حوزه‌های علوم‌ عصب‌پایه (نوروساینس) و کوچینگ را ارائه می‌دهد. بر اساس یافته‌های علوم عصب‌پایه هر شخص به روش خود دنیا را می‌بیند و به آن پاسخ می‌دهد. این پاسخ‌ها ذیل الگوهایی قرار می‌گیرند که تحت عنوان ترجیجات رفتاری از آن‌ها یاد می‌شود.

به سوی علوم عصب‌پایه (نوروساینس)

نگارندگان مقاله «Toward Neuroscience in Coaching» از الگوهای رفتاری کوچ‌ها که در طول کار با مراجع خود به‌کار بردند استفاده کردند تا توصیف کنند که کدام رفتار منجر به موفقیت کوچ‌ها در این حوزه شده است.

الگوی به‌کاررفته در این تحقیق PRISM Brain Mapping model است که پایه‌ی علمی آن در علوم عصب‌پایه است. نتایج این مطالعه در حمایت از رشد حرفه‌ای کوچ‌ها مفید است از این جهت که آن‌ها را توانمند می‌سازد تا شکاف توانایی‌های ممکن خود را ارزیابی کنند و آن را برطرف کنند.

پرسش‌ها

پرسش‌های اصلی این پژوهش از این قرارند:

  1. توانایی یک کوچ در چیست؟
  2. چه چیزی کوچ را موفق می‌کند؟
  3. کدام الگوهای رفتاری و استعدادهای ذاتی کوچ مهم‌ترین موارد برای موفقیت در فرایند کوچینک و کسب نتایج مطلوب در جلسات کوچینگ هستند؟
علوم عصب‌پایه (نوروساینس) در کوچینگ
علوم عصب‌پایه (نوروساینس) در کوچینگ

روش‌شناسی

تاکنون به سه روش توانایی کوچ‌ها موردبررسی قرار گرفته است:

  1. دیدگاه کوچ‌های استاد (مَستر): برای مثال، شایستگی‌های اصلی کوچ در ICF
  2. پرسش‌نامه‌های خودارزیابی
  3. فرایند الگوسازی (modelling)

در این مقاله از لحاظ دیدگاه علوم عصب‌پایه به کشف رفتارها و استعدادهای ذاتی کوچ پرداخته می‌شود که این رفتارها و استعدادها از مهم‌ترین عوامل موفقیت در فرایند کوچینگ هستند.

علوم عصب‌پایه رفتار انسان را با استناد بر فعالیت‌های مغز تبیین می‌کند. گرچه این علم زیرشاخه‌ای از بیولوژی است اما یک علم بین‌رشته‌ای مرکب از زبان‌شناسی، شیمی، فلسفه، پزشکی و دیگر حوزه‌ها است. در واقع‌، از نظر علوم عصب‌پایه کوچ باید مراقب باشد که ترجیحات رفتاری او چیست و تا چه حدی می‌تواند آن‌ها را در کسب‌وکار کوچینگ خود به‌کار برد.

روش‌شناسی این مقاله پرسش‌نامه‌یی است که بر مبنای توصیف رنگ‌ها و ابعاد PRISM، ارتباط میان ترجیحات رفتاری و اثربخشی کوچینک را نشان می‌دهد. فرض تحقیق پیش رو این است که هرچه ما بیشتر خود و مراجع‌مان را بیشتر بشناسیم، سریع‌تر با آن‌ها ارتباط برقرار می‌کنیم و نتایج بهتری از فرایند کوچینگ می‌گیریم.

یکی از مهم‌ترین اهداف علوم عصب‌پایه این است که بررسی نحوه‌ی کارکردهای مغز در جمع‌آوری اطلاعات از دنیا چگونه در فرایند تصمیم‌گیری موثر است: کارکردهای مختلف مغز در کجای مغز وجود دارند.

علوم عصب‌پایه نشان داده که ساختار مغز از قبل تعیین شده و ثابت نیست: یعنی ما می‌توانیم رشد فعال و جاریِ مغز را و همچنین و توانایی‌های خودمان را تغییر دهیم. این همان خاصیت انعطاف‌پذیری مغز است که در کوچینگ خیلی کمک می‌کند. حتی این مقاله پیشنهاد می‌کند که بهتر است که قبل از جلسات رسمی کوچینگ کوچ به مراجع نتایج علوم عصب‌پایه را بگوید.

ویژگی‌های نیمکره‌های مغز

نویسندگان ویژگی‌های نیمکره‌ی چپ مغز را از این قرار می‌دانند: تحلیلی، منطقی، دقیق، مادی‌گرا، کنترل‌گر، غیراحساسی، تجزیه و تحلیل، و شناخت. آن‌ها به خصایص نیمکره‌ی مغز راست نیز اشاره می‌کنند: احساسات، ارتباط با دنیای طبیعی، نقش مهمی در ادراک حسی، لطیف، و کل‌نگر.

به باور آن‌ها تعامل مداوم میان دو نیمکره وجود دارد و هر دو در پردازش شرکت می‌کنند. مغز انعطاف‌پذیر است و در اثر انواع عوامل محیطی می‌تواند تحت تاثیر قرار بگیرد و در پاسخ به تجربه‌های مختلف تغییر کند. ایشان معتقدند خوب است که به مراجع بگوییم که راهبردهای او از لوب پشانی می‌آید.

اولین چالشی که کوچ در جلسات کوچینگ با آن مواجه می‌شود این است که مغز انسان تغییر را دوست ندارد. مغز از امور آشنا، قطعی و شناخته لذت می‌برد چراکه مستلزم صرف انرژی و ریسک کمتری می‌باشد. هنگامی‌که افراد نیاز به تغییر پیدا می‌کنند بسیاری از آن‌ها از نقش و اهمیتِ احساساتی که معرف تغییر هستند  آگاه نیستند. هدف از گفتن کارکردهای مغز به مراجع این است که دست به تغییر بزند.کوچ باید به مراجع بگوید که گام‌های کوچک برای تغییر و اهداف بردارد.

گروه‌های مورد مطالعه

آزمودنی‌های این مطالعه شامل ۷۰ کوچ که در پنج گروه دسته‌بندی می‌شوند:

۱- کوچ‌های با سابقه‌ی بیش از ۵ سال؛

۲- کوچ‌های با سابقه‌ی کم‌تر از ۵ سال؛

۳- دانشجویان کوچینگ و مبتدی‌ها؛

۴- مدیرانی که  هر روز از کوچینگ استفاده می‌کنند؛

۵- مشاوران و کوچ‌های کسب‌وکار که جلسات کوچینگ را ترتیب می‌دهند.

نتیجه‌گیری

جمع‌بندی بخش رفتار این است که ظاهرا کوچ‌ها در واقع افرادی الهام‌بخش و مردم‌محور هستند که نیم‌کره‌ی راست مغز آن‌ها فعال است و انعطاف‌پذیری مغزی بالایی دارند.

عمده‌ی کوچ‌های مورد بررسی در این تحقیق تمایل به این نگرش‌ها دارند:

  • بسیار اجتماعی و هم‌دل:

علاقه‌ی صادقانه و خالصانه به ارتباط با دیگران و عدم تمایل به کارهای بی‌روح و خشک؛ ترجیح بر روابط بینافردی و علاقه به تدریس؛ علاقه به کمک؛ علاقه به حل مسائل اجتماعی؛ نگران رفاه بشریت؛ انگیزه در کاری که کمک کند تا بر مشکلات بینا‌فردی غلبه شود، و در اختلافات میانجی‌گری صورت گیرد؛ دارای مهارت‌های اجتماعی مناسب؛

  • شدیدا بلندپرواز و کارآفرین:

هدایت‌کردن؛ موثرواقع‌شدن؛‌ ترغیب‌کردن؛ انگیزه‌دادن؛ لذت‌بردن از مخاطره‌کردن و تصمیم‌گیری؛ نگاه خودانگیخته و فوری به چالش داشتن؛‌ لذت‌بردن از فعالیت‌های مربوط به استارت‌آپ و پرو‌ژه‌ها و فرصت‌های مخاطره‌پذیرِ کسب‌وکار؛

  • نسبتا (به‌طور متوسط) خلاق و هنری:

علاقه به فضاهای به‌دور از رویه‌های خشک و فعالیت‌های ساختارمند؛ تمایل به کار مستقل و نیاز به ابراز شخصی؛ ‌گاها می‌توانند حساس و احساساتی باشند؛

  • ‌خیلی منظم نیستند (ارجحیت پایین):

نظم، رویه و ساختار خشک را دوست ندارند؛ ابتدا ترجیح به ابهام و کار با مردم دارند و سپس به کار با کاغذ یا/و رایانه؛ برنامه‌ریزی را دوست ندارند و از کار روزمره اجتناب می‌کنند؛‌ تحمیل‌کننده، سخت‌گیر و پرخاش‌گر نیستند؛

  • علاقه ندارند با داده و اعدادوارقام کار کنند:

برای آن‌ها سخت است که بخواهند روی حجم بزرگی از داده‌ها برای دوره‌های طولانی تمرکز کنند و در عین حال تمرکزشان را از دست ندهند؛ عموما توانایی اعدادوارقامیِ قوی از خود نشان نمی‌دهند؛ ترجیح آن‌ها بر قضاوت‌نکردن است.

نتایج به‌وضوح نشان می‌هد که ترجیحات قوی در میان کوچ‌ها به سمت کار در محیط منعطف و غیرساختارمند وجود دارد.

مطالعه مقاله توصیف مدل گرو (Grow) از همین نویسنده را نیز پیشنهاد می‌کنیم

منبع
Toward Neuroscience in Coaching
نمایش بیشتر

پشتیبانی محتوا

نام نویسندگان یا ارائه‌کنندگان مقالات، مطالب و ویدیوهایی که توسط این کاربر منتشر می‌شود، بالای همین صفحه و زیر عنوان اصلی مقاله درج شده است.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا